سيد محمد باقر برقعى

3172

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

ز ره وامانده‌ام اى سالك منزلگه جانان * بود منزل خطرناك و ، به پا خار است ، مىدانى ؟ رسان بر همرهان عشق اين افتادهء غم را * ثواب رهنما از بهر دادار است ، مىدانى ؟ به ملك دل ندادم در هوايت ره به بيگانه * حريم عشق شه خالى ز اغيار است ، مىدانى ؟ اگر از لطف خود ، خوانى گداى درگهت « محزون » * گداى درگهت را از شهان عار است ، مىدانى ؟ كتاب حسن صيّاد آن نگاه تو تا ديده ، ديده است * مرغ دلم چو صيد ز گلشن رميده است مژگان توست تير به كف يا كه آهويى * اندر ميان سنبل و نسرين چريده است ؟ كفر رخ تو عطرفشان است و مشك‌بيز * ازبس‌كه خون ز چهرهء ايمان مكيده است بر وعدهء لقاى تو عاشق نداده جان * جان داده است و نقد بقا را خريده است گويند : مرده ، زنده شد از معجز مسيح * آيا شنيده ، كى به جهان مثل ديده است ؟ فرياد و آه ! كاين الف سرو قامتم * از هجر روى يار ، چو دالى خميده است هركس كتاب حسن تو از يك ورق بخواند * « محزون » تمام از لب جانان شنيده است نيست مستان را ادب سخت مىترسد دلم از آن دو چشمان سياهش * در برم لرزان بود از آن نگاه گاه‌گاهش كافر است و دل‌سيه ، باكى ز خونريزى ندارد * صد قتيل افتاده از هر سو چو من بر خاك راهش آن مسلمان‌كش ، ز قتل من پشيمان گر نگردد * خوب قصد و نيّتى دارد ، خدا پشت و پناهش ! در گرفتار دو بدمست جفاجوى است و ، گويد : * نيست مستان را ادب يا رب نگيرى زين گناهش